سيد محمد باقر برقعى
2934
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اشك اختران شبها ستارگان فلك گريه مىكنند * بر رفتگان خواب ابد ، در درون خاك بر ما فسانههاى كهن بازگو كنند * ز اسرار جاودانى آن اختران پاك * * شبها ستارگان فلك گريه مىكنند * تا شستشو دهند ز گيتى گناه را غم مىكشد زبانه و سر مىزند ز دل * بندد به سينه شعله آن راه آه را * * شبها ستارگان فلك گريه مىكنند * بر بخت ما كه ساخت سيه سرنوشت را شادى گريخت از دل و غم جاى آن گرفت * زان پس فروختيم به دوزخ بهشت را * * شبها ستارگان فلك گريه مىكنند * بر عمر رفتهاى كه چو باد صبا گذشت اشكم ز ديده ريخت چو اشك ستارگان * از آن گذشت بار غمى بر دلم نشست مرغ اسير من آن پربسته مرغ لامكانم * كه بركندند از بن آشيانم چو اندر دام عشق ناتوانم * مزن سنگ از جفا ديگر به جانم بهار آغاز شد ، گلها شكفتند * به جاى گل قفس شد سايبانم كجا رفتند مرغان خوشالحان * كه مرغى نيست ديگر همزبانم اسيرم من چو از بيداد صيّاد * نپرسيد از حديث گلستانم شود آگاه روزى از دل من * كه باقى نيست غير از استخوانم غم هجر منظور من از ديدن مه روى تو باشد * محراب دعايم خم ابروى تو باشد ديوانه شدم از غم هجران تو اى يار * زنجير من آن حلقهء گيسوى تو باشد در هر چمنى صحبت زيبايى سرو است * سروم به چمن قامت دلجوى تو باشد گر فتنهء چشم تو مرا كشت عجب نيست * عاشقكشى و فتنهگرى خوى تو باشد بشكست دلم را ، تو خدايا مددى كن * چون دل شكنم بندهء مهروى تو باشد